کلماتم را بر باد می نویسم. بازگویشان کنید اگر خواستید اما منبع را هم ذکر کنید
منتظرتان هستم ...
دریافت پیوند
فیسبوک
X
Pinterest
ایمیل
سایر برنامهها
یک چیزهایی را نفس تماشاگر بهت می گوید، نگاهش، خنده اش. برای همین هفته اول را گذاشته بودم برای آزمون و خطا. حالا اما وقتش رسیده به گمانم. دعوتید به بام تهران. به تاترشهر و به رویایی که محقق شد ...
در من زنی است که مویه می کند، کاه می پاشد به هوا، خاک می ریزد بر سر، اما سرد نمی شود. زنی که یادش رفت پشت سر کسی که می رفت آب بریزد. زن داغش عین روز اول تازه است ... نه صورتش را، که دلم را می خراشد. در من جوی خونی جاریست و کسی که حزین می خواند : "به آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی "* ... * سعدی پینوشت : الکی محسن نامجو را گوش کنید. سه تارش خود جادوست. یک روز می آیم برایتان می گویم از سحر این ساز. از وقتی در آغوش می گیری اش و رویا آغاز می شود. فعلا بروید گوش کنیدش و تا آسمان بروید ...
این سترگِ ارغوانیِ شراب مــــــــــرا راهی نیست من به بوی سیگار تو عاشقـــی ها می کنم من از تو می نویســــم تو هر که را دوست داری بخـــوان ... من پیاده ی تـــو ام تجریش ُ شریعتیُ نوابُ صیادُ هنگامُ شب آ هنگام تو ام من انقلاب توام چمران نه ..هفت تیر خورده ی تو ام مـــن به تنهایی طــــهرانِ تــــو ام هــر چه شیراز بروم ُ بزنم به لب تر کردنی از تو نابــــــ اَم نمی کند خرابـــــ اَم نمی کند سجاد افشاریان نمایشنامه نویس است و بازیگر و صد البته شاعر. این شعرش را در انتهای نمایش "صد سال پیش از تنهایی ما" با صدای خودش خواند. اگر نمایش را دیده اید، بدانید و آگاه باشید آنکه سیامک صفری از بین جمعیت کاغذ را داد دستش تا شعر را بخواند تماشاگر نبود، نویسنده کار بود و شاعر این قطعه ...
از امروز سی ساله ام. چه حجم عجیبی دارد این جمله. همیشه فکر می کردم سی ساله که بشوم بار زندگیم را بسته ام. مثل یک نقطه عطف بود برای من همیشه، مثل پیچ آخر که بعدش دیگر آسودگی است و آرامش. حالا؟ آغاز سفر است و من در ابتدای مسیر و چشمم به روشنای ته جاده. قبلش موجود پرروی درونم خودش را از یک حضیض کشانده بالا، ایستاده لب گودال و خودش را تکانده و سعی دارد برگردد از سال گذشته که به جرات سختترین سال زندگیم بود. سالی که آن روی زشت زندگی کوبیده شد توی صورتم و تا اعماق زمین سقوط کردم. تا قبلش خیال می کردم زندگی رسم قشنگی است. نه اینکه سختی نبود، مشکل نبود، غم نبود، که بود، اما فکر می کردم از پسش برمی آیم. بار غم را باور نداشتم. فکر نمی کردم غم آدم را بشکند. همیشه می گفتم راهی هست. بن بست را باور نداشتم. از دست دادن را و از دست رفتن را. سال گذشته برای اولین بار در زندگیم شکستم. دیدم غم همیشه هم ملو نیست، یک وقتهایی مثل سیل همه چیز را با خود می برد. دیدم یک وقتهایی هیچ کاری از دستت برنمی آید، فقط باید بنشینی منتظر که بیاید و بگذرد و امید داشته باشی جان سالم به دربری. دیدم بعضی وقتها پایان شب س...
نظرات
ارسال یک نظر